X
تبلیغات
دخترونه❤❤ (◡‿◡✿)❤❤

دخترونه❤❤ (◡‿◡✿)❤❤

خدا موظب شماست

بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد یک شرکت از

بازماندگان شرکت های دیگری که افرادش از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در

 دسترس شرکت آنها استفاده کنند



در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستان

 ها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود
....
..
.


مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش

بودو باید شخصا در کودکستان حضور می یافت


همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد



یکی از خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد

یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد

یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباسش تاخیر کرد


اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود

یکی دیگر درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد


یکی دیگر تاخیر بچه اش باعث شده بود که نتواند سروقت حاضر شود

یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود





به همین خاطر هر وقت، در ترافیک گیر می افتم

آسانسوری را از دست می دهم

مجبورم برگردم تا تلفنی را جواب دهم

و همه چیزهای کوچکی که آزارم می دهد

با خودم فکر می کنم


که خدا می خواهد در این لحظه من زنده بمانم




دفعه بعد هم که شما حس کردید صبح تان خوب شروع نشده است


بچه ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند


نمی توانید کلید ماشین را پیدا کنید


با چراغ قرمز روبرو می شوید


عصبانی یا افسرده نشوید


...
بدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 ساعت 15:33 توسط گلنوش و گلپری |

شرمنده ام پدر

شرمنده ام کوروش بزرگ :
 
شرمنده ام پدر که پاسارگاد زیر آب رفت..

شرمنده ام پدر که خلیج فارس مرده..

شرمنده ام پدر که دریای خزر را تقسیم کردند.. چیزی به ما نرسید..ما در
 
صف بودیم..

شرمنده ام پدر که دختران وطن روی تخت شیوخ عرب غرق به خونند..

 
شرمنده ام پدر تو با دشمنانت با احترام رفتار کردی و ما به قومیت هایمان
 
توهین میکنیم...

شرمنده ام پدر که روح آزادگی تورا نداریم...
شرمنده ام که دریاچه ی ارومیه خشک میشود و ما هر روز بیخیالتر..
میدانم از ما راضی نیستی..با اینهمه ببخشید..
من افتخار میکنم که یکی از فرزندانت هستم. هر آنچه نداشته باشم افتخار
 
اینکه فرزند توام تا ابد با من خواهد بود


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 ساعت 14:23 توسط گلنوش و گلپری |

سربازی رفتن خانوماااااا (دخترخانومای گل لطفا جنبه داشته باشین)

صبحگاه:

فرمانده: پس این سربازها (بجای واژه سرباز برای خانمها باید بگوییم

سربازه !) کجان؟

معاون: قربان همه تا صبح بیدار بودن داشتن غیبت میکردن

ساعت 10 صبح همه بیدار میشوند...

سلام سارا جان

سلام نازنین، صبحت بخیر

عزیزم صبح قشنگ تو هم بخیر

سلام نرگس

سلام معصومه جان

ماندانا جون، وای از خواب بیدار میشی چه ناز میشی...

صبحانه:

وا... آقای فرمانده، عسل ندارید؟

چرا کره بو میده؟

بچه ها، من این نون رو نمیتونم بخورم، دلم نفخ میکنه

آقای فرمانده، پنیر کاله نداری؟ من واسه پوستم باید پنیر کاله بخورم

بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه (دیگه تقریبا شده ظهرگاه)

فرمانده: همه سینه خیز، دور پادگان. باید جریمه امروز صبح رو بدید

وا نه، لباسامون خاکی میشه ...

آره، تازه پاره هم میشه ...

وای وای خاک میره تو دهنمون ...

من پسر خواهرم انگلیسه میگه اونجا ...

ناهار

این چیه؟ شوره

تازه، ادویه هم کم داره

فکر کنم سبزی اش نپخته باشه

من که نمیخورم، دل درد میگیرم

من هم همینطور چون جوش میزنم

فرمانده: پس بفرمایید خودتون آشپزی کنید!

بله؟ مگه ما اینجا آشپزیم؟ مگه ما کلفتیم؟

برو خودت غذا درست کن

والا، من توخونه واسه شوهرم غذا درست نمیکنم، حالا واسه تو ...

چون کسی گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند، کسی ناهار نخورد

بعد از ناهار

فرمانده: کجان اینا؟

معاون: رفتن حمام

فرمانده با لگد درب حمام را باز میکنید و داد میکشد، اما صدای داد او در میان

جیغ سربازها گم میشود...

هوووو.... بی شعور

مگه خودت خواهر مادر نداری...

بی آبرو گمشو بیرون...

وای نامحرم...

کثافت حمال...

(کل خانم ها به فرمانده فحش میدهند اما او همچنان با لبخندی بر لب و

چشمانی گشاده ایستاده است!)

بعد از ظهر

فرمانده: چیه؟ چرا همه نشستید؟

یه دقیقه اجازه بده، خب فریبا جان تو چی میخوری؟

جوجه بدون برنج

رژیمی عزیزم؟

آره، راستی ماست موسیر هم اگه داره بده میخوام شب ماسک بزنم.

شب در آسایشگاه

یک خانم بدو بدو میاد پیش فرمانده و ناز و عشوه میگه: جناب فرمانده، از

دست ما ناراحتین؟

فرمانده: بله بسیار زیاد!

خب حالا واسه اینکه دوباره دوست بشیم بیایید تو آسایشگاه داره سریال

فرار از زندان رو نشون میده، همه با هم ببینیم

فرمانده: برید بخوابید!! الان وقت خوابه!!

فرمانده میره تو آسایشگاه:

وا...عجب بی شعوری هستی ها، در بزن بعد بیا تو

راست میگه دیگه، یه یااللهی چیزی بگو

فرمانده: بلندشید برید بخوابید!

همه غرغر کنان رفتند جز 2 نفر که روبرو هم نشسته اند

فرمانده: ببینم چیکار میکنید؟

واستا ناخونای پای مهشید جون لاکش تموم بشه بعد میریم.

آره فری جون؛ صبر کن این یکی پام مونده

فرمانده: به من میگی فری؟؟ سرباز! بندازش انفرادی.

سرباز: آخه گناه داره، طفلکی

مهشید: ما اومدیم سربازی یا زندان! عجبا!



+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 ساعت 14:30 توسط گلنوش و گلپری |

اسم بچه هاي نسل آينده :


شيدا فتو آپلوديان

مرجان فتوشاپ نژاد


رضا فيسبوکچي


الهام تَگ زاده

مير کامنت الله بِلاک زاده

مهسا شِير زاده


مجيد لايک پور


زهرا ريموو تگ نيا


ساسان پوک باز

دلارام فرند ريکويست پور

مرتضي مير اکسپت نيا


اردشير دي اکتيو نيا!




بزن لایکووووووووووو



+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 ساعت 16:32 توسط گلنوش و گلپری |

بی وفایی مردا....چی بگم والا

شوهر مريم چند ماه بود که در بيمارستان بسترى بود.

بيشتر وقتها در کما بود و گاهى چشمانش را باز میکرد و کمى هوشيار

 میشد.

 

 امّا در تمام اين

 

 مدّت، مريم هر روز در کنار بسترش بود.

 

يک روز که او دوباره هوشياريش را به دست آورد از مريم خواست
 
 
 که نزديکتر بيايد.
 
 
مريم صندليش را به تخت چسباند
 
 
و گوشش را نزديک دهان شوهرش برد تا
 
 
 صداى او را بشنود.
 
 
شوهر مريم که صدايش بسيار ضعيف بود در حالى که اشک در چشمانش
 
 
 حلقه زده بود به آهستگى گفت:
 
 
«تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بوده اى.
 
وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى.
 
 وقتى که کسب و کارم را از دست دادم تو در کنارم بودى.
 
 وقتى خانهمان را از دست داديم، باز هم تو پيشم بودى.
 
 
 الان هم که سلامتيم به خطر افتاده باز تو هميشه در کنارم هستى.
 
 و میدونى چى ميخوام بگم؟»
 
 
مريم در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت:
 
«چى مىخواى بگى عزيزم؟»
 

شوهر مريم گفت:

«فکر میکنم وجود تو براى من بدشانسى مياره

 

مرتیکه ی....

نظر شما چیه؟




+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 ساعت 15:45 توسط گلنوش و گلپری |

تصویر پسری که چهره اش باعث شده عاشق زیاد داشته باشد!



فدات شم عخششششششم


+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 ساعت 20:51 توسط گلنوش و گلپری |

دیدن این عکس به هیچ وجه توصیه نمیشود !!!




+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 ساعت 20:50 توسط گلنوش و گلپری |

اخلاقتونو درست کنید

            روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند.

                                                          جواب داد:....


             اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1

             اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10


                   اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰۰

          اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =1000


                                            ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق)

 

                              چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ

                                     نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت.




+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 ساعت 16:32 توسط گلنوش و گلپری |

شاهکار پسرعموم البته با یکم دست کاری

از زبون یکی از پسرای فامیلمون
 
دیدم یه شماره غریب اس ام اس داده: "چطوری مهندس بی معرفت؟"

زدم: شما؟

زد: "یکی که با وجود همه بی معرفتیات دلش طاقت دوریتو نداره و همیشه برمی

گرده طرف تو."

یکم فک کردم و گفتم: "نیوشا تویی؟ برگشتی ایران عسلم؟ نیوشا از اون موقع

که تو رفتی از دلتنگی تو و تنهایی دارم میمیرم، اما چون میدونستم هیشکیو

مثل تو نمی تونم دوست داشته باشم سمت هیشکی نرفتم."

گفت: "من نیوشا نیستم، فک کنم با وجود نیوشا باید به من بگی دوست دختر
 
 
 سابق."

کلی فک کردم قبل نیوشا با کی بودم،

زدم: "یاسمن تویی؟ تو دوست دختر اول و آخر من و ملکه آرزوهای منی تا ابد،

سابق چیه، میگن دلتو به هرکی بار اول ببازی دیگه بقیه عشقا برات بی رنگ

میشه و منم که دلم به تو قفل شده نفس."

گفت: "من یاسمن نیستم، حالا که اِنقد سرت شلوغه کاش لااقل یادگاری ازت تو

دلم نبود."

کلی فک کردم خدایا یادگاری تو دل؟ کدومشونه!؟

گفتم: "ستاره تویی؟ باید قبول کنی برای ما زود بود و آبروی خودمون میرفت،

صد بار بهت گفتم اون بچه رو بنداز، هنوزم دیر نشده، اگه بندازیش میتونیم

تا ابد با هم بمونیم زندگی من، هنوزم جدایی از تو رو باور نمی کنه دلم."

گفت: "احمق، من عاطفه ام، فک نکنم بشناسی، با اینکه آخرین دیدارمون 2

ساعت پیش بوده، نمی خواد بقیه رو رو کنی کثافت، حیف من که وسط کلاس از

دانشگاه برگشتم اومدم دم خونه دنبالت بريم بيرون با هم دور بزنيم."

منم با كمال پررويي زدم:

"عاطفه، ميدونستم تويي عزيزم، داشتم اذيتت

ميكردم ببينم چقدر دوستم داري و روم حساسی!؟!



+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392 ساعت 13:54 توسط گلنوش و گلپری |

گفتم غم تو دارم...

حافظ جان شرمنده...

 

گفتم غم تو دارم...گفتا چشت درآيد!


گفتم که ماه من شو...گفتا دلم نخواهد!


گفتم خوشا هوايي کزبادصبح خيزد...گفتا هواي گرميست? اَه اَه? عرق
 درآمد!

گفتم دل رحيمت کي عزم صلح دارد...گفتا برو به سويي تا گلّ ني درآيد!

گفتم زمان عشرت ديدي که چون سرآمد...گفتا که اي واي ديرشد داد مامان درآمد

 

من متقائد شدم که نباید برم

اقا ارشیا این تصمیم عاقلانه رو مدیون شمام 



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 ساعت 17:4 توسط گلنوش و گلپری |

پست خداحافظی

سلام این شاید آخرین سلام باشه

نمدونم چرا الکی بغض کردم

دل کندن سخته

ولی...

تو این مدت دوستای خیلی خوبی پیدا کرده بودم

یه سری دلخوریا پیش اومد که مجبورم برم

آره مسخره اس ولی من طاقت ندارم کسی ازم دلخور باشه

دوستای خوبم

حکیم دوست قدیمیم

آقا ابوالفضل گل که فک کنم ازم دلخوره

هما جون هم مدرسه ایه گلم

سارا با زیورآلات قشنگش

اشی گلم

فاطی دوست جدید و خردادی من

شادی همون عاشق دیوونه

malih عزیز

دوست خوبم ماها

میناجون وکیل آینده امون

مهربون با حدیثای قشنگش

آقا ارشیا با نقدای تند و سازنده اش

و یه عالمه دوست خوبه دیگه

همتونو از ته ته دلم دوس دارم

اگه ازم دلخورین تورو خدا بگین که حداقل با خیال راحت برم

 



+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 ساعت 17:56 توسط گلنوش و گلپری |

سوسک با نظافت

سلام بچه ها:


شاید باور نکنید اما سوسک تمیز ترین موجو دنیاست دانشمندا تازه به این کشف

 رسیدن که سوسک نه تنها کثیف نیست بلکه تمیز ترینه و فقط کمی چندش.....


امروز مدرسه یکی از معلمامون یه فیلم آورد از تحقیقات دانشمندا که موضوش همین

 بود.
به این نتیجه رسیدن که سوسک از هر جایی که رد میشه نه تنها اونجا کثیف نمیشه

 بلکه همه ی کثیفی های اونجارو هم از بین میبره با وجود اینکه جایگاه اصلی اون در

فاضلابه اما با وجود ماده ای که هنگام راه رفتن از خودش تولید میکنه هیچگونه

کثیفی با خودش حمل نمیکنه و حتی اگر در محیطی سوسک ظاهر بشه تا 48

ساعت هیچ حشره ای به خاطره ماده ای که از خودش تولید کرده نمیتونه از اون

محیط عبور کنه و همچنین دانشمندان در این فکر هستند که در چند سال آینده به

جای حشره کشی که برای کشتن سوسک استفاده میشه از خود سوسک حشره

 کش تولید کنند.....

تا رسیدم خونه اومدم اینو گذاشتم که شمام بدونید.....

هیچ چیز خلقت بیهوده نیست و شاید در هر چیزی رازی نهفته باشه درست مثل

این .....



+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 ساعت 16:14 توسط گلنوش و گلپری |

کراواتت منو کشته خوشگله



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 ساعت 16:9 توسط گلنوش و گلپری |

اول بخون بعد حستو بگوووووووووو

فکر کن رفتی حموم
.
.
.
حولت یادت رفته!
.
.
.
داد می زنی: یکی حوله منو از رو تختم بده...
.
.
.
در یکم باز میشه یه دستی حوله رو میده بهت...
.
.
.
می گیری، تشکر می کنی... خودتو خشک می کنی... لباس می پوشی...
.
.
.
دستتو که میذاری رو دستگیره درو باز کنی بیای بیرون یادت میفته همه مسافرتن و تو تو خونه تنها بودی...!!!


حالا حستو بگو...
.




+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1392 ساعت 15:55 توسط گلنوش و گلپری |